|
www.mortaza-rblogfa.com ܓܨܓܨنخلستانܓܨܓܨ
| ||
|
خیلی دوست داشتم که بدانم که خداوند مهربان به روز معلم چگونه می نگردد. برایم مهم بود. ما خودمان که از بچه گی انتظار روز معلم را می کشیدیم. در فکر هدیه دادن به معلم چه روز هایی را غرق در خیال می شدیم. یادم هست روز معلم بود. وقتی معلم سر کلاس آمد، از نگاه های گرمش می شد حدس زد که درچه حال و هوایی به سر می برد . ما منتظرخنده های او بودیم . اوبرای ما خندید و با خنده های خود غنچه های لب های ما را شکوفا کرد و ما را هم به خنده وار دار ساخت . چه ولوله ای شده بود. می گفت: بچه ها من امروز بهترین روزم را با تمام وجودم حس می کنم. او می گفت معلمی چون شغل انبیا الهی هست ،خوشحالم که حداقل با پیامبران خداوند هم شغلم . دغدغه تربیت که دردرون ذات پاک پیامبران الهی به ودیعه گذاشته شده، گویا انگیزه ای شده تا معلمان نیز این را در درون خود بیابند و آن را برگی زرین در وجود خودشان بدانند. می گفت: من با این اعتقاد زندگی می کنم . او روز معلم را معلمِ روز های سخت خود می دانست و می گفت: چون ممکن است این روحیه در طول سال در بعضی مواقع برای بعضی معلمان فراموش شود لذا روز معلم را یادآورالهام بزرگ می دانست که با گوشت و خون معلم عجین شده است. با وارد شدن روز معلم، این الهام خداوند بر قلب های مهربان معلم دمیده می شود. وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. عبادت برنامه ای است که خداوند برای رسیدن انسان به سعادت اخروی ترسیم کرده است. و 124 هزار پیام آور صدق و دوستی را به آن سوق داده است. واینک این معلمان پاک طینت ماموریت تربیت انسانها را به عهده گرفته اند. اینان خود را آماده می کنند تا به عنوان ادامه دهندگان راه انبیا راه سعادت و بندگی بندگان خداوند را هموار سازند. خداوند که خود بزرگترین معلم هستی و موجودات هست مهمترین فلسفه خلقت را اظهار بندگی و عبودیت به درگاه ایزدی دانسته است. و می فرماید:((وماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون)) نیافریدم جن و انسان را جز اینکه عبادت کنند. انبیا وامامان علیهم السلام آمدند تا راه های عبادت و بندگی را برای ما بیان کنند. واین مربیان و معلمانند که راه انبیا و امامان را ادامه می دهند و برآنند تا این امواج نور را در قلب های مردم جای دهند. چند سال قبل بود که یکی از معلمان دوره ابتدایی را دیدم بعد ازمقداری صحبت ها رو کرد به من و گفت شکر خدا روحانی شده ای . گفتم: این روحانی شدن من ثمره آن نمازهایی هست که در آن دوره به ما یاد می دادی و ما را با اینکه بچه بودیم بدان تشویق می کردی. روز معلم نه فقط روزی به یاد ماندنی برای معلمان، بلکه روزی برای شکر و تشکر از معلم است برای همه کسانی که موفقیت خود را مدیون نگاه های مهربانانه او می دانند. برچسبها: معلم [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:19 ] [ مرتضی ]
برایم عادت شده بود. وقتی پشت فرمان ماشین قرار می گرفتم، به فایل های صوتی فلش یا به صدای رادیو گوش می دادم؛ رادیو فرهنگ، رادیو ایران، رادیو جوان و..... هیچ حساسیتی هم نداشتم کدام رادیو. فقط فضای سکوت رنجم میداد. در خانه هم که بودم با همسرم فیلم تلوزیون را نگاه می کردیم؛ مثل اینکه به سینما رفته باشیم. و هر از گاهی هم کانال ها را برای دیدن فیلم جدید عوض می کردیم. محتوای فیلم ها رو هم که می دانید انقلاب نتوانست تاثیر زیادی داشته باشد. و هنوزهم که هنوز است صدا و سیما فقط توانسته چند اثر ارزشی را به جعبه جادویی تلوزیون در خانه ها بیاورد. فقط شکلش را عوض کرد. همان ها با رنگ و لعاب جدیدی حاضر شدند. بعضی ها هم که تحمل حداقل ها را هم نداشتند، رفتند همان جایی که لایقش بودند. این خیلی درد آور است از بین مردم هر از گاهی یکی خوشه چین می شود و به خیلی عظیم شهدا می پیوند؛ اما ازاین مجموعه انسانها که آنها را متصف به بازیگری و هنر پیشه گی می کنند هر از گاهی خودشان را به لجنزار غرب می رسانند. و ننگی برای خود و خانواده خودشان می شوند . در یکی از روز ها بود که وقتی پیچ رادیو رو چرخاندم رفت روی موج رادیو قرآن . گوش کردم. انگار صدای فطرت آدمها بود که ندا می داد. دلچسب و دلنشین. وقتی تلاوت های زیبایی را پخش می کرد. غرق در قرآن می شدم. بعد ها متوجه شدم که اسیر صداهای قرآنی شده ام و قرآن نور الهی است و خداوند آن را به امانت در دستان انسان ها قرار داده، قلبم را محلِ فرودِ آماجِ نورِخود کرده است. تا جایی که وقتی به خانه می رفتم؛ دیگر فقط اخبار ساعت 21 را نگاه می کرده وبعد گوشم را می سپردم به صدای دلنشین قرآن از رادیو قرآن . انگار دیگر فیلم ها را پوچ می دیدم که از هیچ به هیچ خواهند رسید. وهیچکدام محتوای اسلامی ندارند. گویا تمام آنها را از فیلمنامه های اروپایی کپی باشند ، می دیدم. علاقه ای هم به نگاه کردن نداشتم. چه کلمه زیبایی(مهر تابان صدای فطرت ) اینها واژه های بود که گوشم را هر روز مورد نوازش خود قرار می داد و روحم را سبکبال می نمود برای پروازی به بلندای رسیدن به آسمان. وقتی مجری رادیو قرآن می گفت: صدای مهر تابان، لذت می بردم و روحم آماده می شد تا با صدای آیات الهی به پروز درآید. صدای کسانی را می شنیدم که می گفتن : نمی توانستیم از روی قرآن بخوانیم ولی از موقعی که با رادیو قرآن همراه شده ایم مفتخر به حفظ سوره های قرآن کریم شده ایم. دیر شروع شده بود اما به جا ولازم. جای خود را هم در بین برنامه های رادیویی خوب باز کرده بود. حفظ آیات از بهترین برنامه ها بود. صوت قرآن پیرمردی با صدای لرزان لرزان، شنونده جوان را حسرت زده می کرد و تلاوت قرآن یک نوجوان که صدایش شبیه صدای گنجشک بود، نشاط و شادی را به چهره شنونده هدیه می داد. انگار انقلاب قرآنی شکل گرفته بود. انقلابی که انقلاب مان برای آن بود. و می خواست همه را دور خودش جمع کند. وفضای زندگی انسانها را با ندای فطرت عطرآگین کند.
برچسبها: رادیو قرآن [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:30 ] [ مرتضی ]
امروز شهر مدینه رو ابر غربت پوشانده و دلگیری بیماری مسری اهالی مدینه گردیده. دیگر لبان نزدیکان فاطمه نمی خندد. گویا همه زودتر از رفتن زهرا ماتم زده شده اند. علی به مسجد می رود از خدا شفای فاطمه را بخواهد، ولی فاطمه به حسنین می گوید: به دعا های من آمین بگویید . فاطمه می گوید دلتنگ پدرم شده ام اما از غربت علی نمی توانم جدا شوم . در دوری من به سر علی چه خواهند آورد.. حسن و حسین و زینب هنوز بچه اند. علی چگونه برای آنها هم مادر و هم پدر خواهد شد . فاطمه فضه را صدا می کند و می گوید: فضه برو بلال را پیدا کن برایم اذان بگوید. و خود را کشان کشان به جلوی در می رساند، تاصدای بلال را بشنود. همه چیز بعد پیامبر عوض شده، حکومت را از علی و فدک را از فاطمه گرفته اند و فقط نام پیامبر است که هنوز در ماذنه های مساجد طنین انداز می گردد. اشهد ان لا اله الاالله همه متعجب میشوند این صدای کیست در این وقت روز عطر اذان را به فضا یچانده است؟ در مدینه چه خبر است . بلال که دیگر اذان نمی گفت. او را چه شده است و برای چه اذان می گوید . کم کم فاطمه آرام می شود همه خوشحال شدند حسین مثل پروانه دور مادر می گردد. زینب گریه کنان با مادر نجوا می کند، حسن سعی می کند اینا را آرام کند. اما اما نگاه فاطمه به عباس هست جوری عباس را نگاه می کند که عباس می فهمد چه وظیفه سنگینی بر عهده وی گذاشته شده است. وقتی بلال می گوید: اشهد انّ محمد رسوالله می بینند فاطمه افتاد فضه صدا می کند حسن ، حسین بروید به بلال بگویید دیگر بس است فاطمه شهید شد . شهادت جانگداز دختر پیامبر اکرم (ص)همسر مهربان علی و مادر حسن و حسین و زینب بر داغداران و شیفتگان آنحضرت تسلیت باد.
برچسبها: فاطمه, همسر علی [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:44 ] [ مرتضی ]
اولش که وارد حیاط شدم ، خیلی منو گرفته بود. طلاب رفت و آمد می کردن، خیلیاشون هم دستشون یا کتاب بود یا به یه کتاب زل زده بودند. برای من معلوم نبود که چیکار می کنن. بعدها فهمیدن که داشتن بحث می کردن . [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:36 ] [ مرتضی ]
دهن کجی بزرگ شهردار زنجان به شهروندان زنجانی بیشتر ار پنج ماه است که منتظر بودیم شهرداری زنجان دستی به خیابان های سطح شهر بکشد تا مردم زیاد دچار خسارات مالی نگردند . همه مردم چه راننده و چه غیرراننده می دانند که وضعیت نابسامان شهر همه را فلج کرده است . سرعت کاه های طبیعی و غیر طبیعی راننده ها را کلافه نموده . راننده ها از هر چند ماه نیاز مبرم به مراجعه جلو بند سازی خودرو دارند. هدفمند شدن یارانه و توصیه های مسولین برای کم کردن هزینه های مصرفی خانواده ها اعم از حامل های انرژی وغیره مردم را برآن داشته تا با برنامه ریزی های مناسب بتوانند یک زندگی مناسب و در شان خانواده ایرانی را برای خود به ارمغان باورند. این تمام حرف نسیت فقط مردم نیستند که همیشه از آنها انتظار داشت. مسؤلین مربوطه نیز باید همت کنند تا هزینه های اضافی خانواده ها را کم کنند. وقتی افسر راهنمایی و رانندگی ما این همه تلاش دارد که همه متخلفین جریمه شوند و راه اغماض نیز بسته می شود . و فقط برای پارک دو دقیقه ای افراد در زمان خلوت خیابان ها، مبلغ ۴۰ هزار تومان را هدیه به راننده می کنند. و وقتی یک مسافر بر شخصی به جرم پیاده یا سوار کردن یک مسافر مبلغ ۴۰ هزار تومان باید جریمه شود که دو برابر دخل او خواهد بود و آن وقت که گروه نظارتی بر فروش اجناس هیچ همتی به خود نداده اند و مردم گاها اجناس برا به دو برابر قیمت اصلی خرید کرده اند چه انتظاری از مردم داشت. مگر کم کردن هزینه ها فقط در کم روشن کردن شعله بخاری یا خاموش کردن لامپ های اضافی خلاصه گردیده است. نکند مسولین طبق روال ۳۳ ساله شان منتظرند رهبر بزرگوار انقلاب وارد صحنه شده و راهکاری را ارایه نماید. مگر نمی گویند حدود ۳۰ میلیون خودرو در شهر ها وجود دارد. که برای هر خانواده یک خود رو فرض می گردد پس همه ماشین دارند. البته خارج از انتظار نیست وقتی نمایندگان مجلس دنبال این هستند که که رییس جمهور در جلسه استیضاح مظلوم نمایی کرده و ما محکوم شدیم؛ لذا باید دنبال راهی باشیم که او را محکوم نماییم. پس می شود از دیگر مسولین این بی تدبیری و بی خیالی را به نظاره نشت. برای زندگی در این شرایط که همه چیز به سوی آزاد سازی قیمت ها پیش می رود چرا شهردار محترم شهرما به فکر کم کردن هزینه های مردم نیست. و چرا دیگران از این بی تدبیری او سکوت کرده اند. سوال اساسی این است که برای کم کردن هزینه های اضافی وضعیت نابسانان آسفالت شهری باید تعمیر شود یا جداول کناری و حاشیه ای خیابان ها. کدام ؟کدام؟کدام؟ چرا به جای تعمیر آسفالتِ خیابانها تصمیم گرفته اند جدول های کناری جوی آب ها را تعویض کنند. می شود چند فرضیه را به عنوان پاسخ انتخاب نمود ۱- اعتقادی به تعمیر آسفالت ندارند . چون فردا باز خراب خواهد شد. ۲- قراداد شهرداری فقط با کارخانه جدول سازی هست. ۳- مدیران کارخانه های آسفالت جزء رقیبان شهردار هستند . که سعی می شود خسارت مالی به آنها بزنند. ۴- هنوز وقت زیادی هست. ۵- عقده از مردم دارنند و تلاش می کنند تلافی کنند. ۶- شهردار محترم از بچه گی علاقه زیادی به حل جدول داشته. به نظر شما چه دلیلی می تواند داشته باشد. برچسبها: شهرداری زنجان حلال جداول ی, دهن کج کن به مردم [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:13 ] [ مرتضی ]
چرایی حال طولانی!
برچسبها: صالحی بازیگر سینما, وضعیت سینما [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 14:5 ] [ مرتضی ]
چند روز پیش دکمه روشنِ تلویزیون رو زدم، خواستم دوری توی کانال ها زده باشم. یه جورایی سر خودم رو گرم کنم، اینکه میگن سینما و تلویزیون وسیله فرهنگی هست، نه وسیله سرگرمی نمیدونم درسته یا نه، ولی با ظاهری که تلویزیون داره میشه گفت سرگرمیه تا وسیله فرهنگی. بگذرم، چند تا کانال رو دیدم ولی به شبکه استانی که رسیدم دیدم در مورد یه شهید دارن صحبت می کنن. همون جا متوقف شدم. دیدم برنامه در مورد طلبه شهید سید مجتبی نعمتی هست، این شهید رو می شناختم خیلی با اراده بود، تو زندگی هدفش خدمت به اسلام بود و بس. حجره اش هم حال و هوای جنگ و شهادت رو می داد. ایشون حدود سال ۱۳۸۲وارد سپاه شد. ودر سال ۱۳۸۵به دست گروهک تروریستی پژاک به فیض شهادت نایل شد. و سربازی واقعی برای امام عزیز خود، امام خامنه ای بود. وقتی بهش گفتن باید تو منطقه عملیاتی ماکو حضور داشته باشی هیچ کس کلمه نه رو از او نشنید. رفت اما چه رفتنی، دل دوستان رو هم پرِخون کرد. منطقه خطرناکی بود درگیری با گروه تروریستی پژاک، کاملاً جنگ نامنظم. دشمن در زیر تمام سنگ ها در کمین بود. مقابله با آن ها، آدم های بزرگی رومی خواست که سید مجتبی هم یکی از آنها بود. با صحبت های یکی از بستگان شهید، خیلی از خاطرات توی ذهنم تداعی می شد و یادِ با او بودن ها چشمهایم را بارانی می کرد. می گفت: بعد اینکه سید به شهادت رسید، خانواده او از ارومیه به زنجان آمدند و تا چهلم شهید در خانه پدر شهید مستقر شده بودند؛ بعد از اون چهل روز وقتی به خونه خود شهید رفتیم، همه متعجب شده بودیم و اونجا بود که همه گریستند و ایمان به وحدانیت خدا آوردند. همه گل ها و گل دسته های طبیعی که روی آفتاب و آب ندیده بودند هیچکدام شادابی خود رو از دست نداده بودند . مثل روز اول بودند. درسته آفتاب و آب دنیوی رو ندیده بودند اما آفتاب و آب حیات روحانی و معنوی رو توی خانه شهید حس می کردند و این وعده ای هست که خداوند داده: گمان نکنید که شهدا مرده اند آنان زنده اند. برچسبها: طلبه شهید سید مجتبی نعمتی استان زنجان [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 10:36 ] [ مرتضی ]
در مورد یه شگفتی که تو این عالم هست می خوام براتون بگم، اگر آدم به اون اعتقاد داشته باشه خیلی از مشکلات دنیایی خودشو به راحتی میتونه حل کنه. اگرچه همین آدمی که روی زمین قدم می زاره و هزاران ادعا تو اداره و مدیریت کردن خیلی چیزها رو داره، فقط به این زیر پاش، همون زیر یه جفت کفشش فکرکنه، به خیلی چیزها می رسه، اینو هم شنیدن که فکر کردن خودش بهترین عبادته. بزارین داخل پرانتز یه چیزی در گوشی بگم: وقتی برا بعضی از آدما میگن این کار رو اگه انجام بدی، بهتر از اینکه عبادت کنی، مثل اینکه بگن فکر کردن بهتر عزار سال عبادت هست، ارزشش از عبادت زیاده. زود فکرشون میره سراغ نماز و روزه. آخه دوست من عبادت که همش نماز نیست، نماز قسمت واجب عبادت هست، اون رو که باید انجام بدین و حرفی هم نمی تونی بزنی. از بحثمون زیاد دور نشیم، داشتم می گفتم که توی این عالَم خیلی از مسایل جزء شگفتی ها هستند که اگه یه نفر زوم به اونها بشه خیلی چیزها رو بهش میدن. یه مثال بزنم بدونید چه خبر هست. ببینید وقتی آدما از دنیا میرن، خدای مهربون می فرماید: که اینا روبعد مردن زنده می خوام بکنم تا وارد حساب و کتاب اعمال شون بشن. این از بزرگترین شگفتی هاست، کسی بمیره و از دنیا بره و بعد سالیانی درز و طولانی بخواد زنده بشه . مطلب رو ساده نبینید. چون یه نفری با آتش سوزی کلاً سوخته، ازش هیچی نمونده و کسی دیگه موقع مردن گوشت و استخوان داشته ولی خیلی وقت هست که مرده و همه چیزش به خاک تبدیل شده و از اون خاک گیاه به وجود اومده و گوسفندی اون گیاه رو خورده و چاق شده و یک نفر دیگه هم نذر داشته، گوسفند رو بریده و از گوشتش استفاده کرده این شخص چه جوری می خواد موقع بیدار شدنِ همه انسان ها بعد از مرگشان بیدار بشه؟ با کدوم پوست، با گوشت وباکدوم استخوان. اگه آدم کمی بخواد فقط به این زنده شدنِ بعد مردن، فکر کنه. می تونه همیشه خدا رو با خودش ببینه و خودش رو باخدا. اعتقادش رو به قیامت و روز بررسی اعمال عمیق کنه. دوستان ببینید، علم به اینجا رسیده، اگرچه فعلاً قسمت ناقص علم هنوز در دست ماست، ولی اونی که الان در علم پزشکی روز ثابت شده اینه که در تشخیص هویت فرد لازم نیست همه وجود بدنی اون فرد باشه بلکه پیدا شدن حتی یک تک سلولی از اون فرد در تشخیص هویتش کافیه. که اون رو هم میشه از یه قسمت کوچک مو یا ناخن که از بین نمیره پیدا کرد. پس اولا هویت هیچکی با مردن از بین نمیره. ثانیاً برای زنده شدن بعد از مردن این جسم دنیایی ما به درد نمی خوره و خداوند ممکن است یک وجود دیگری را به انسان ها بدهد. چون از حالات بهشت است که فرد هرچه می خوره خسته نمی شه و باز علاقه داره که بخوره و نیازی هم به دفع فضولات بدنی نداره، پس می شه اجمالاً فهمید جسمیت ما در سرای دیگر متفاوت خواهد بود.
برچسبها: بیدار شدن بعد مردن, رستاخیر, بررسی اعمال, مرگ [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 9:8 ] [ مرتضی ]
سلمان این غریبه ایرانی، دوست نزدیکشان بود. شاد یا غمگین به خانه آنها می آمد تا شادی اش را با آنها قسمت کند یا غم هایش را و غربتش را در پناه آنها ازیاد ببرد. آن روز هم سلمان بود که در می زد. علی از چاه آب می کشید و فاطمه با دستی کودکش را آرام می کرد و با دستی سنگ آسیاب را می چرخاند وبه یاد شاهزادگان ایرانی می افتاد. چقدر سادگیشان را دوست می داشت. جلو دوید بگذارید کمک کنم. کار علی تمام شده بود.گفت: فاطمه چه کار کنم ؟ و خواست کودک را ارام کند. فاطمه گفت: نه من آرامش می کنم، تو گندم ها را آسیاب کن. سلمان تو هم تنور را روشن کن تا نان تازه بپزیم. علی آسیاب را می چرخاند، سلمان هیزم ها را در تنور می چید و فاطمه کودک را می خواباند، در خانه به مسجد باز می شد، دیوار به دیوارخانه پیامبر نزدیک باب جبرئیل ، آنجا که جبرئیل می ایستاد و برای ورود به خانه پیامبر اجازه می خواست. ماذنه بلال روبه روی در بود با ده دوازده قدم فاصله . صدای حرف زدن پیامبر را از همین جا می شنید . فاطمه خسته بود وخوش بخت، می خندید و بهشت همان خانه کوچک بود . . .. فاطمه توی همین حیاط خانه نشسته بود،همه همه ای پشت دراو را متعج کرد.بلند شد و در را باز کرد دید، نااهلان و غاصبان حکومت به طرف خانه علی می آیند می آیند، از آنها دل خور بود.دررا بست و پشت در ایستاد. عمربا صدای بلند گفت: در را باز کنید تا علی را برای بیعت به دارالعماره ببریم. فاطمه قبول نکرد. تصمیم گرفتند همان دری را که ملائک اذن دخول برای ورود می خواستند محکم بکوبند، و آتش بزنند. محسن هنوز متولد نشد بود تا او هم حامی مادر و ولایت باشد .او به دنیا نیامده به شهادت رسید. یک وقت دیدند صدای زهرا بلند شد یا علی جان.......
برچسبها: هجوم به در فاطمه [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 17:18 ] [ مرتضی ]
توی یکی از روزها بود که در گیر کارهای روزنانه ام بودم که یک وقت صدایی به گوشم رسید. قنبر قنبر کجایی؟ کمی دقیق شدم. دیدم صدای مولایم امیرالمومنین هست . خود را سریع به مولایم رساندم . عرض کردم جانم به قربان شما امری داشتید بامن ؟. فرمود: قنبر می خواهم برای خرید لباس به بازار بروم. بیا باهم برویم . عرض کردم چشم من پدر و مادرم فدای شما. با مولایم وارد بازار شدم . رسیدیم به یک مغازه لباس فروشی . دیدم مولایم سریع از کنار مغازه رد شدند. متعجب شدم و علتش را پرسیدم . مولایم فرمود : وقتی به صاحب مغازه نگاه کردم، دیدم او مرا می شناسد و اگر از او خرید کنم ممکن است از گرفتن پول لباس خوداری کند و این برای مغازه دار زحمت و خسارت مالی است . دیگر سکوت کردم با خود می گفتم کاش این سؤال را نمی پرسیدم .مغازه ها را نگاه میکردم که دیدم مولایم وارد مغازه می شود . مولایم نگاهی به من کرد و فرمود : قنبر صاحب این مغازه نیست و پسرش که مرا نمی شناسد در مغازه ایستاده برویم از او خرید کنیم. مولایم از آن مغازه دو پیراهن گرفت . یکی را به دو درهم و دیگری را به سه درهم . بعد حضرت امیرالمومنین رو کرد به من و فرمود : قنبر این لباس سه درهمی را برای تو خریده ام و دیگری را برای خودم . عرض کردم قربانت شوم چرا لباسی که خوب و گران قیمت است را برای من؟ من هرگز چنین اجازه ای را به خودم نمی دهم که لباسم از لباس شما گران قیمت باشد و شما لباسی ارزانتر از لباس غلامتان را بپوشید . دیدم مولایم با کلماتی آرام بخش فرمودند: قنبر تو جوانی و آراستگی را داری و من شرم دارم که خودم را برتو برتری دهم . کم کم داشت از چشمانم قطرات اشک سرازیر می شد که مولایم فرمود: از پیامبرخداوند صل الله علیه و علی آله شنیدم که فرمود به غلامان خود همان لباسی را بپوشانید که خود می پوشید و از همان غذایی بدهید که خود می خورید. برگرفته از فصلنامه آیینه رشد برچسبها: آراستن, جوان, امیرالمومنین [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 10:28 ] [ مرتضی ]
|
||
| [ طراح قالب : | ||